تبليغاتX
من که می دانم ...

بازديد : 171 مرتبه
تاريخ : جمعه 21 اسفند 1389

من که می دانم ...

 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف كرد و آسیب دید. عابرانی كه رد می ‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان كردند. سپس به او گفتند: 

  “باید ازشما عكسبرداری بشود تا جایی از بدنت آسیب و شكستگی ندیده باشد.

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عكسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پاسخ داد : 

  زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می ‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی ‌خواهم دیر شود.

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد. حتی مرا هم نمی‌شناسد.

پرستار با حیرت گفت: وقتی كه نمی ‌داند شما چه كسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می ‌روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت:

اما من كه می ‌دانم او چه كسی است.

منبع مطلب:http://webaran.blogfa.com/post-2796.aspx



ارسال توسط مریم و سارا |دسته:| امتياز : 3 | 1 2 3 4 5 6|من,که,می,دانم,..., من که می دانم ...,
آخرين مطالب