پسر...
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت...
تـــــوبــه مـــن خندیدی ونمیدانستی
مـــن به چه دلهره از باغـــچه همســـایه
ســــیب رادزدیدم!
باغبــــان ازپی مــــن تنددوید
ســــیب دندان زده را دست تودید
غضب آلــــود به من کردنـــگاه
ســـیب دندان زده ازدســت توافتادبه خــــاک
وتـــورفتــی وهنـــوزسالهــــاست
که درگـــوش من آرام?آرام
خش خش گام توتکرارکنان میدهدآزارم
ومن اندیشه کــنان
غرق این پنــــدارنم
که چراباغچه کوچک مــاســـیب نداشت.... .
پاسخ دختر...
مـــن بــه توخنـــدیدم
چــون کــه میدانســـتم
توبه چه دلهره ایی ازباغچــه همــسایه
ســیب رادزدی
پـــدرم ازپـــی توتنددوید
ونمـــیدانستی باغــبان باغــچه همسایه
پـــدرپـــیرمـــن است.
مـــن به توخنـــدیدم
تاکـــه باخــنده به تــوپـــاسخ عشق تـــوراخالـــصانه بدهم
بـــغض چشـــمان تـــولیـــک
لرزه انداخت به دستان من و
ســــیب دندان زده ازدســت مــــن افتادبــه خـــاک
دل مـــن گفت :بــــرو
چون نمیـــخواست بـــه خاطرسپارد
گریــــه تلخ تـــورا...
ومـــن رفتم وهنوز سالهاست
که درذهـــن من آرام?آرام
حیرت وبغــــض توتکرارکنان
میــــدهدآزارام
ومــــن اندیشه کنان غرق دراین پندارم
کـــه چه میشد
اگـــرباغچه خانـــه ی ما
ســـــیب نداشـــت!!!!!.....
و اما سیب...
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت.
به گزارش «شفاف» بیش از پنجاه سال پیش، «لیو» که یک جوان ۱۹ ساله بود، عاشق یک زن ۲۹ ساله بیوه به نام «ژو» شد. در آن زمان عشق یک مرد جوان به یک زن مسنتر، غیراخلاقی بود و پسندیده نبود.
برای جلوگیری از شایعات این زوج تصمیم گرفتند، فرار کنند و درغاری در استان ژیانگجین زندگی کنند. در اول زندگی مشترک، آن ها بیچیز بودند، نه دسترسی به برق داشتند و نه غذایی، به طوری که مجبور بودند از گیاهان و ریشه درختان تعذیه کنند و روشنایی خود را با یک چراغ نفتی تأمین کنند.در دومین سال زندگی مشترک، «لیو»، کار خارخالعادهای را شروع کرد، او با دست خالی شروع به کندن پلههایی در دل کوه کرد، تا همسرش بتواند به آسانی از کوه پایین بیاید، او این کار را پنجاه سال ادامه داد.
نیم قرن بعد در سال ۲۰۰۱، گروهی از مکتشفان، در کمال تعجب این زوج پیر را همراه شش هزار پله کنده شده با دست پیدا کردند.
هفته پیش «لیو» در ۷۲ سالگی در کنار همسرش فوت کرد. «ژو» روزهای زیادی در کنار تابوت همسرش سوگوار بود.
دولت چین تصمیم گرفته که «پلکان عشق» و محل زندگی این زوج را حفظ کند و آن را تبدیل به یک موزه کند.
بقيه در ادامه مطلب...
هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟! …
اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم، خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد، فریاد می زد: تو مرد نیستی!
بقيه در ادامه مطلب...



